تبليغاتX
غزل زندگی
جوانترین استاد دانشگاه جهان

به نام خدائی که در این نزدیکیست...

وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

یه خبر جالب دیدم گفتم بذارم اینجا:

عالیه صبور جوانترین استاد دانشگاه جهان در سن هجده سالگی و درآستانه نوزده سالگی به این مقام دست پیدا کردند.ایشون دارای اصلیت ایرانی-امریکائی هستن .و در آمریکا به دنیا اومده و در ۸ ماهگی حرف میزده و متنها را میخونده!

 این دختر خانم جوان در ۱۸ سالگی تونسته رکورد شاگرد نیوتن را بشکنه و جوانترین استاد دانشگاه بشه!

۱۰ سالگی وارد دانشگاه شده وریاضیات خونده و بعد دکترای متالوژی گرفته و فعلا" هم به عنوان یکی از اساتید کره جنوبی انتخاب شده...

میتونید به سایتها سر بزنید:

http://www.msnbc.msn.com/id/24273418>1=43001

http://www.aliasabur.com/gallery/index.html

2 نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 16:11  توسط غزل 

وقتی که شب شد ...

سلام دوستای گلم

وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

 

شب شده بود و همه در حال خواب و استراحت بودند.

وبلاگ غزل زندگی...وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

وقتی که داشتم موهای نرم و زیبای دخترم رو نوازش میکردم ...آروم بهم گفت :مامان برام قصه میگی؟

من مکثی کردم و گفتم:خب چه قصه ای؟

پینوکیو؟گفت:نه.

 

گفتم:لوبیای سحر آمیز ؟گفت :نه ...نه...میخوام یه قصه ی جدید واسم بگی.

واقعا"نمیدونستم چی براش بگم...

چون من همه قصه هائی رو که میدونستم واسش گفته بودم.

ناگهان یاد ماجرای مداد سفید افتادم و داستانم رو این جوری آغاز کردم

 

به نام خدای مهربون

 

((یکی بود و یکی نبود.یه روزگاری بود و یه دختر باهوش و مهربونی که اسمش ساناز بود ...این ساناز خانوم قصه ما یه جعبه ی مداد رنگیم داشت که خیلی دوسش داشت...

ساناز نقاشی رو خیلی دوست داشت چون که کلا" به رنگها خیلی علاقمند بود...

 

 وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

 

خلاصه ه ه ...ساناز خانوم وقتی که احساس میکرد داره حوصله ش سر میره ...فوری میرفت سراغ دفتر سفید نقاشیشو  جعبه مداد رنگیاش و اونقدر چیزای خوشگل میکشید و رنگ آمیزیشون میکرد تا اینکه حالش سر جاش بیاد و حسابی از کاری که داره انجام میده لذت ببره...

 

ساناز جون از همه ی رنگها تو نقاشیش استفاده میکرد به جز مداد سفید.

آخه دفتر نقاشی ساناز رنگش سفید بود ...اگه با مداد رنگی سفید توش نقاشی میکشید هیچ چیزی قابل دیدن نبود و مات و بیرنگ میشد...

 

مداد رنگیهای دیگه هم همش مداد سفید رو مسخره میکردن.بهش میگفتن تو هیچ فایده ای نداری و بدرد هیچ کاری نمیخوری...

 

مداد رنگیا همشون شاد بودن ولی مداد سفید خیلی تنها بود...

وقتی که شب شد ساناز خوابید و مداد رنگیها هم چون خیلی کار کرده بودن و نقاشیای زیادی رو رنگ زده بودن حسابی خسته شده بودند و خوابشون برده بود.

اما تو این شب تاریک یکی بود که بیدار بود و دلش خیلی گرفته بود...بله اون همون مداد سفید داستان ما بود.

 

مداد سفید رفت و یه کاغذ سیاه پیدا کرد و شروع کرد به نقاشی کشیدن...حالا نکش و کِی بکش...

مداد سفید اون کاغذ سیاه رو یه آسمون در نظر گرفت...البته آسمونی که شبه!

 

                   وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

 

توش ماه کشید .بعدشم کلی ستاره کشید ...کشید و کشید ...اونقدر ستاره کشید که هی کوچیک و کوچیکتر شد و بالاخره تموم شد.

 

فردای اون روز دیگه تو جعبه مداد رنگیا رنگ سفید نبود...وقتی ساناز از خواب بیدار شد و نقاشی زیبای مداد سفید رو دید خیلی خوشحال شد اما وقتی دید که مداد سفیدش تموم شده خیلی ناراحت شد ...

ساناز و مداد رنگیها تازه فهمیدن که مداد سفید هم میتونه مفید باشه...

مداد رنگیا از رفتار بدی که نسبت به مداد سفید داشتند پشیمون شدند و حالا جای خالی مداد سفید رو تو جعبه مداد رنگی کاملا" حس میکردن!

پس ما باید بدونیم که هیچ وقت کسی رو مسخره نکنیم و به موقع و به جا از هر چیزی استفاده کنیم.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...))

 

دخترم گفت :مامان خیلی داستان قشنگی بود و من هم از اینکه دخترم راضی شدو از داستان لذت برد احساس خوبی بهم دست داد.

اما حس کردم که دخترم داره به مداد سفید تو جعبه مداد رنگیش فکر میکنه!

 

((همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسي به او كار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يك شب كه مداد رنگي ها...توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد)).

 

 

یاحق 

 

وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 17:48  توسط غزل  |