لحظه تحويل سال بوقت اروپاى غربى
چهار شنبه ٢١ مارس ٢٠٠٧
ساعت ١ و ٧ دقيقه و ٢٦ ثانيه
|
فروردين ١٣٨٦
| ||||||
|---|---|---|---|---|---|---|
| جمعه | پنج شنبه | چهارشنبه | سه شنبه | دوشنبه | يكشنبه | شنبه |
| Fri | Thu | Wed | Tue | Mon | Sun | Sat |
| ٣
23 |
٢ 22 |
١
21 |
||||
| ١٠
30 |
٩
29 |
٨
28 |
٧
27 |
٦
26 |
٥
25 |
٤
24 |
| ١٧ 6 |
١٦
5 |
١٥
4 |
١٤
3 |
١٣
2 |
١٢
1 April |
١١
31 |
| ٢٤
13 |
٢٣ 12 |
٢٢
11 |
٢١
10 |
٢٠
9 |
١٩
8 |
١٨
7 |
| ٣١
20 |
٣٠
19 |
٢٩
18 |
٢٨
17 |
٢٧
16 |
٢٦
15 |
٢٥
14 |
| ١٢ فروردين = روز جمهورى اسلامى | ١ - ٤ فروردين = تعطيلات نوروزى |
| ۱۳ فروردين = سيزده بدر |


پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهريار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ میکرد خودش انگار هيچ وقت سوالهای مرا نمیشنيد. فقط چيزهايی که جسته گريخته از دهنش میپريد کم کم همه چيز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا ديد (راستی من هواپيما نقاشی نمیکنم، سختم است.) ازم پرسيد:
-اين چيز چيه؟
-اين «چيز» نيست: اين پرواز میکند. هواپيماست. هواپيمای من است.
و از اين که بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز میکنم به خود میباليدم.
حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتادهای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، اين ديگر خيلی عجيب است!
و چنان قهقههی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم میخواهد ديگران گرفتاریهايم را جدی بگيرند.
خندههايش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان میآيی! اهل کدام سيارهای؟...
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابيد. يکهو پرسيدم:
-پس تو از يک سيارهی ديگر آمدهای؟
آرام سرش را تکان داد بی اين که چشم از هواپيما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر چه باشد با اين نبايد از جای خيلی دوری آمده باشی...
مدت درازی تو خيال فرو رفت، بعد برهاش را از جيب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد
فکر میکنيد از اين نيمچه اعتراف «سيارهی ديگر»ِ او چه هيجانی به من دست داد؟ زير پاش نشستم که حرف بيشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا میآيی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبهای که بم دادهای اين است که شبها میتواند خانهاش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچهی خوبی باشی يک ريسمان هم بِت میدهم که روزها ببنديش. يک ريسمان با يک ميخ طويله...
انگار از پيشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبنديش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا میتواند برود؟
-خدا میداند. راستِ شکمش را میگيرد و میرود...
-بگذار برود...اوه، خانهی من آنقدر کوچک است!
و شايد با يک خرده اندوه در آمد که:
-يکراست هم که بگيرد برود جای دوری نمیرود...
به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سيارهی او کمی از يک خانهی معمولی بزرگتر بود.اين نکته آنقدرها به حيرتم نينداخت. میدانستم گذشته از سيارههای بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيارهی ديگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده میشوند و هرگاه اخترشناسی يکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلايل قاطعی دارم که ثابت میکند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.

روستای کوهستانیِ ماسوله در غرب استان گیلان و در فاصلهی حدوداً ۶۰ کیلومتری رشت واقع شده است.این ناحیه از کشورمان با طبیعتِ زیبا و معماریِ منحصر بهفرد پلکانی میتواند به عنوان یکی از قطبهای اصلی گردشگری نهتنها در مقیاسِ ملی بلکه در سطحی جهانی مورد بهرهبرداری قرارگیرد. ![]()
یادمه دوره دانشجوئی یه بار از طرف دانشگاه ما رو بردن ماسوله.جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت.یه طبیعت بکری داره.باید خدمتتون عرض کنم که ماسوله دومین جای تاریخی جهان بعد از ونیز محسوب میشه.ساختموناش حالت پلکانی دارن یعنی سقف یه خونه میشد حیاط خونه بالائی و واسم خیلی جالب بود که اون بالا مرغ و جوجه هم داشتن.با خودم می گفتم اینا چطو عادت کردن که نمی افتن از اون بالا!دیگه جونم واستون بگه که غیر از آب وهوای خوبش از لحاظ تاریخی و معماری جای بحث داره.توریستای خارجی ام زیاد میرن اونجا.
یادمه رفتیم سوغاتی بخریم دیدیم که کلی شکلای مختلف با کاموا دارن مثه عروسک/میوه/آویزای تزئینی و از این جور چیزا.خلاصه خیلی با صفاست.من که خیلی دوس دارم بازم برم اونجا.شما هم اگه موقعیت شد برین یاد ما هم باشین.آرزومند آرزوهاتونم![]()
ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت ای دیرچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار ای بهار ای بهار
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حال بیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
نمی دونم چرا موقع تحویل سال نو دلم می گیره.آره درست سر سفره هفت سین...
با شنیدن دعای تحویل سال نو ..یا مقلب القلوب...یه جورائی منقلب میشم اشک تو چشام جمع میشه.اون موقع هستش که واسه همه دعا می کنم...![]()
هفت قلم «سین» بسیار رایج هستند:
هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید بهرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز میشوند چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانوادههای ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره میچینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال میکنند.
بهار...
بهارزیباست.
بهار فصل شکفتن هست.
بهار منو یاد گل بنفشه میندازه.یاد دوران پاک کودکی...
یاد روزهای خوش گذشته...یاد عید..
یاد بازیهای کودکانه...یاد عیدی گرفتن..
یاد خونه بابا بزرگ...یاد خاطرات خوب گذشته...یاد مهربونی..
خوشحالم که خاطرات رو کسی نمی تونه ازمون بگیره...
آخ یاد خنده های مادرم...یاد اون مهربونیاش...
یاد سفره زیبای هفت سین...
راستی بهار شما رو یاد چی میندازه؟...
سال خوبی رو واستون آرزو می کنم.آرزومند آرزوهاتونم.![]()
پیغمبر خدا (ص) فرمود : هر کس یک بار بر من صلوات بفرستد
آن دو ملکی که محافظ رفتار او هستند تا سه روز هیچ گناهی
برای او نمی نویسند.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟![]()