تبليغاتX
غزل زندگی

                                    

 

بچه ها وقتی که گم می شن اول یه حس غریبی دارن نمیدونن چه باید بکنند.اما کمی که میگذره ترس و اضطراب همه وجودشون رو پر می کنه!

 

ممکنه خیلی ها رو دور بر خودشون ببینن اما به هیچی و هیچکس توجهی نمی کنند.در این مرحله فقط دنبال اون چیزین که بطور مستقیم به اون وصل میشن شاید پدر و مادر شایدم خواهر یا برادر یا هر کسی دیگه ای که در اون موقع همراهش بودن.

 

بعد که از پیدا کردن اون شخص اصلی نا امید میشن شروع به گریه می کنند و حالا همه رو میبینن .همه کسائی رو که دور برشون هستن.به همه با ناراحتی میگن که مثلا" من بابام رو میخوام یا ...

 

اما آدم بزرگا ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در سه شنبه 30 مرداد1386 |

کوچولو که بودم تو راه مدرسمون یه دکه ای بود که کتاب می فروخت. یه کتابی نظرم رو به خودش جلب کرده بود و ازش خیلی خوشم می اومد.اما فروشندش یه پیر مردی بود که ظاهر خاصی داشت و من و خیلی از بچه کوچولوها ازش می ترسیدیم.بنابراین هیچ وقت جرات نکردم که خودم به تنهائی برم و اون کتاب و بخرم واسه همین یه روز که داشتم با مامانم از اونجا رد می شدم قبل از اینکه نزدیک اون دکه کتاب فروشی بشیم از مامانم خواستم که اونو واسم بخره مامانی هم قول داد که واسم بخره.

خلاصه نزدیک دکه کتاب فروشی شدیم و من از اونجائی که از اون آقا می ترسیدم پشت مامانم خودمو قایم کردمو به مامانی گفتم که اون کتاب رو می خوام.مامانم نگاهی به کتاب کرد و گفت دخترم ولی این مناسب سن شما نیست.

اما من گفتم :نه مامانی روش نوشته شازده کوچولو پس واسه کوچولوهاست.بالاخره با اصرارهای من این کتاب خریداری شد.من این کتاب رو خیلی دوس داشتم و زیاد می خوندمش از همون دوران دبستان گرفته تا مقاطع بالاتر.

اما هیچ وقت ازش زیاد سر در نمی آوردم ولی الان واسم خیلی جالبه که چرا کتابی رو که حتی نمی تونستم زیاد ازش سر در بیارم این همه واسم مهم و جذاب بوده!

ولی حالا که می خونم می فهمم که واقعا" حق داشتم که این همه دوسش داشته باشم!

من اون کتاب رو هنوزم که هنوزه دارم و خیلی دوسش دارم.

می خوام محتویات این داستان رو واستون بنویسم شاید شما هم مثل من زمانی که کوچولو بودید ازش سر در نمی آوردید و حالا می خوایید بیشتر بدونید:

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو

اهدانامچه

۱.یک بار شش سالم که بود ...

۲.این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت ...

۳.خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده...

۴.به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم...

۵.هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دست‌گیرم می‌شد...

۶.آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم...

۷.روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم...

۸.راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم...

۹.گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد...

۱۰.خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید...

۱۱.اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود...

۱۲.تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست...

۱۳.اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود...

۱۴.اخترکِ پنجم چیز غریبی بود...

۱۵.اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر...

۱۶.لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد...

۱۷.آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن...

۱۸.شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد...

۱۹.از کوه بلندی بالا رفت...

۲۰.اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد...

۲۱.آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد...

۲۲.شهریار کوچولو گفت: -سلام...

۲۳.شهریار کوچولو گفت: -سلام...

۲۴.هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که...

۲۵.شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!...

۲۶.کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود...

۲۷.شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام...

توضیحات بیشتر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در یکشنبه 28 مرداد1386 |
 دل
                          frozen hearth                                  

زندگی ما آدما مثل یه خوابه...

گاهی این خواب اونقدر شیرینه که اصلا"دلمون نمی یاد از این خواب بیدار بشیم.

گاهی هم این خواب می تونه یه کابوس باشه.یه خواب تلخ...

خوابی که هی داری توش دست و پا می زنی ولی هیچ کس نیست که به دادت برسه .هی می خوای زودتر خلاص شی و از این خواب خوف آور بیدار شی.

 

اما آخره یه خواب به بیداری ختم میشه.تهش مجبوری که بیدار شی. خواه خوابی شیرین داشته باشی خواه تلخ.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در یکشنبه 21 مرداد1386 |
مبعث رسول اکرم (ص) را خدمت همه شما دوستان گرامی تبریک عرض می نمایم.

                                                 

نوشته شده توسط غزل در جمعه 19 مرداد1386
                                             

 

ترفند براي اينترنت بازها

بعضي وقت ها هنگام مطالعه متن يک صفحه در Interner Explorer
نياز به بزرگ يا کوچک کردن اندازه فونت متن داريم ترفند ما اين است که شما کليد ctrl را نگه داريد و با چرخاندن چرخ موس اندازه فونت را تغيير دهيد.

اسارت آنلاین

اساتيد دانشگاه فلوريدا، تحقيقي را انجام داده‌اند كه بر اساس نتايج آن بتوانند راهكارهايي براي تشخيص بين كاربران اينترنت و معتادان آن به دست آورند. اغلب افراد در تشخيص اين كه شخصي به اينترنت معتاد است يا از آن به صورت مداوم استفاده مي‌كند، دچار اشتباه مي‌شوند. در حقيقت مرز بسيار باريكي بين استفاده مداوم و اعتياد به اين پديده وجود دارد. استادان اين دانشگاه در پي اين بودند كه اين مرز را مشخص كنند و ابزاري در اختيار قرار دهند كه توسط آن تمييز بين اين دوگروه، ساده‌تر انجام شود. همچنين دريابند كه اعتياد به اينترنت چگونه در افراد آغاز و راه جلوگيري از آن چيست.نتايج اين تحقيق و بررسي پنج مسئله ذيل، پاسخگوي سوالات مطرح شده خواهد بود.

1-صرف زمان بيش از آنچه از پيش در نظر گرفته شده براي كار با اينترنت.
2-غفلت از ساير وظايف و كارها به دليل مشغول بودن با اينترنت.

3-تلاش‌هاي بي‌ثمر براي كم كردن زمان استفاده از اينترنت.
4-ضربه‌پذيري روابط خويشاوندي به واسطه كار زياد با اينترنت.
5-شوق بيش از حد اتصال مجدد به اينترنت و مشغوليت فكري در زمان دور بودن از آن. پنج مسئله عنوان شده، نتيجه تحقيق بر روي تعداد زيادي دانشجو است كه به تصديق خودشان همگي از اينترنت استفاده نادرست كرده و به آن معتاد بوده‌اند. در كنار مزاياي غيرقابل انكار و چشمگير پديده اينترنت، استفاده نادرست از آن خطراتي را پيش روي ما قرار خواهد داد.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در دوشنبه 15 مرداد1386 |
برای مشاهده کلیپ های جدید بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در شنبه 13 مرداد1386 |
سینا پایمرد در آستانه اعدام

سينا پايمرد پسر ۱۹ ساله اي كه دو سال و نيم (در ۱۶ سالگی) پيش در نزاعی خياباني مردی را به قتل رساند، طبق اخبار رسیده قرار بود (۲۶ تیر) اعدام ‌شود.

سینا با آنکه در زمان وقوع جرم کمتر از ۱۷ سال داشته، برخلاف ماده ۳۷  كنوانسيون حقوق كودك كه تصريح می‌كند افراد زير ۱۸ سالی كه مرتكب قتل می‌شوند نبايد به مجازات اعدام محكوم شوند، طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران به اعدام محکوم شد.

طبق قوانین ایران فرد کمتر از ۱۸ سالی که مرتکب قتل شود تا پایان ۱۸ سالگیش در زندان مانده و بعد از رسیدن به این سن اعدام می‌شود.

 

در زمستان گذشته نیز یک بار دستور اجرای حکم اعدام سینا صادر شد و او را تا پای چوبه دار هم بردند اما به عنوان آخرین درخواست از قاضی تقاضا کرد تا فلوتش را بیاورند و او بنوازد. نوای فلوت سینا و جوی که بر فضا حاکم شده بود، خانواده مقتول را راضی کرد تا در ازای دریافت ۱۵۰ میلیون تومان سینا را ببخشند.

توضیحات بیشتر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در جمعه 12 مرداد1386
در مرداد ماه بر شما چه خواهد گذشت؟

توضیحات بیشتر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 11 مرداد1386

پايان شب سياه، سپيد است

 

گزارش اعدام بهنوش طباطبائی

 

فرزاد حسنی در دسترس نیست؟

 

توضیحات بیشتر در ادامه مطلب... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 11 مرداد1386 |

    ولادت با سعادت حضرت علی(ع) و روز پدر را به همه پدران پر تلاش و آبرومند کشورمان تبریک می گویم .

                               

چند تا عکس خوشگل در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در یکشنبه 7 مرداد1386

 

                            آلبوم جدید و بسیار زیبای رامتین دلیران به نام کمی نوازشم کن

 
 
دانلود کل آلبوم در یک فایل زیپ     رپیدشیر    مگاآپلود
 
 
 
Gole Nazam       
 
Tanham Nazar         
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شاخه گل 16 از استاد صدای ایران بنان
 
 
 
البوم بسیار زیبای یاران زنده رود از جلال تاج اصفهانی
 
 
 
 
 
 
آلبوم جدید سعید مدرس به نام زندگی
 
نوشته شده توسط غزل در جمعه 5 مرداد1386

                                                            

                    

باغ آرزوهام...

 

امروز سر ظهر وقتی که در حال استراحت بودم چشمامو بستم .ناگهان یاد خونه بابا بزرگ و عزیز جونم  افتادم که پر از صفا و صمیمیت بود.

 

بابا بزرگ یک خونه بزرگ با یک دل بزرگ داشت.

یادمه اون وقتها پنج شنبه ها که می شد به عشق خونه بابا بزرگ صبح از خواب پا می شدیم و می رفتیم مدرسه .باز به عشق خونه بابا بزرگ مدرسه رو ترک می کردیم و بدو بدو خودمون رو به خونه می رسوندیم تا زودتر ناهار بخوریم و با خانواده به خونه بابا بزرگ بریم .آخه اونجا کلی می تونستیم بازی کنیم وبهمون خوش بگذره .

 

چون پنج شنبه جمعه ها همه بچه ها و نوه های بابا بزرگ می اومدن اونجا .همگی کلی با هم صحبت می کردن و خوش بودن.

 

من و داداشم هی می گفتیم:مامان...مامانی...زود باش دیگه...پس کی آماده می شی...بریم دیگه...

همیشه موقع رفتن از تو حیاط خونمون یه دسته گل رز سرخ می چیدم و می بردمش خونه بابا بزرگ و عزیز جونم .وقتی دسته گل رو به عزیز جونم میدادم خیلی خوشحال می شد .انگار دنیا رو بهش دادن...

 

غروب پنج شنبه ها بابا بزرگ جلو در خونه انتظار بچه ها و نوه هاشو می کشید .دونه دونه همگی سر می رسیدند و خونه عزیز جون و بابا بزرگ رو غرق شورو نشاط می کردن .

 

عزیز جون با آغوش باز وخنده های نازش همه رو می بوسید وهمه رو به داخل خونه تعارف می کرد .

 

آخ که چه صفائی داشت خونه بابا بزرگ و عزیز جون...

 

یک خونه بزرگ با یک باغ بزرگ . خونه بابا بزرگ وسط این باغ بود .درش رو به باغ بهشت خدا باز می شد .باغی که خیلی زیبا و سر سبز بود و توش همه جور سبزیجات و میوه ها وجود داشت .

 

هنوز بوی بهار نارنجش رو حس میکنم.بهار که میشد صبح زود پا میشدم و میرفتم از عزیز جون یه نخ و سوزن می گرفتم و با شکوفه های پرتغال که تازه زیر درخت ریخته بودن گردنبند درست می کردم .خیلی خوشبو بودن...

 

تابستون که میشد عطر سیب و میوه های تازه ئ باغ  بابا بزرگ آدمو مست می کرد...

این باغ/ باغ خاطرات کودکیمون بود.باغ امیدها و آرزوهامون بود .آخه ما تو این باغ با هم بازی کردیم .با هم خندیدیم .با هم گریه کردیم .و با همدیگه از امید ها و آرزوهامون گفتیم ...

 

(با دختر خاله ها .با دختر دائی ها با پسر خاله ها و خیلی از بچه های همسن و سالمون تو فامیل.)

مامان و خاله اینا هم همراه عزیز جون می رفتن تو آشپزخونه .آشپزی می کردن و گل می گفتن و گل می شنیدن...

 

مردای خانواده هم همراه بابا بزرگ می رفتن طبقه بالا رو ایوونش که به طرف باغ بود می نشستن و ما بچه هارو نگاه می کردن و گپ میزدن و می خندیدن.

بابا بزرگ سید بود و اولاد پیغمبر .مورد اعتماد محل و بزرگ فامیل.همه بهشون احترام می ذاشتن و از ارج وقرب بالائی برخوردار بودن .

 

بابا بزرگ با رفتار مهربونش به همه یاد داده بود که اول نماز بعد غذا.واسه همین تا اذان می زد از ریز تا درشت اون خونه همه وضو می گرفتن و نمازشون رو می خوندن و شکر خدای مهربون رو به جا می آوردن  بعد تو پذیرائی یه سفره پهن می شد از این ور تااااااااااااا اون ور .بزرگ گ گ گ مثل دل بابا بزرگ و عزیز جون .زیبااااااااااااا مثل زیبائی خنده های آدمای اون خونه ...

 

همه چیز تو سفره شون بود.محبت...عشق...صفا...صمیمیت...عزت و احترام....

 

وای چی بگم که هر چی بگم کم گفتم و نمی تونم زیبائی واقعی اون سفره خدا رو توصیف کنم .

بعد از گذشت این همه سال شادی و طراوت خونه بابا بزرگ هیچ وقت یادم نمی ره .

اما بابا بزرگ رفت و همه اون دل خوشیها رو با خودش برد

 

حالا دیگه بچه های اون باغ بزرگ شدن و خودشون صاحب خونه و خانواده شدن اما هیچ وقت خاطرات خونه بابا بزرگ وعزیز جون مهربونشون رو از یاد نمی برن و همیشه برای شادی روحشون دعا می کنن.

 

ولی امروز باغ آرزوهای ما تو خونه بابا بزرگ دیگه اون شادی و طراوت گذشته رو نداره .باغ آرزوهای ما بچه های گذشته حالا به چندین قسمت تقسیم شده وهر قطعه اش پر از سیم های خار داررررررررر...........

یاد باد...

 

آن روزگاران یاد باد...

                                                                                                                 

این روزا...

 

این روزا با مدرن شدن زندگی ها مهربونیها کم شده. دیگه اون دورهم جمع شدنا خیلی کم شده.اکثر بچه ها از پدر مادراشون دورن .یا تو شهرای دیگه زندگی می کنن و یا خارج از کشورن.شاید سالی یکی و دوبار بتونن بیاین و خانوادشون رو ببینن.

 

حتی اگه تو همون شهری باشن که پدر مادراشون هستن دیگه اون گرما و دوستی سابق وجود نداره.

 

بگی چرا؟میگن امان از مشکلات زندگی..............

 

بچه های ما امروز خیلی چیزا دارن که ما اون موقع نداشتیم.اما ما هم اون موقع چیزائی داشتیم که اونا حالاندارن...

 

ما شاید اون موقع اطاق خیلی لوکس و لوازم آنچنانی و کلاسای موسیقی و شنا و ... نداشتیم .اما دوستای  خوب و خونه بابا بزرگ و شادی و طراوتی داشتیم که الان اونا ندارن ...

 

 آدمای امروز آدمای تنهائی هستن.خونه دارن.پول دارن.تحصیلات دارن اما باز یه چیزی تو تنهائیاشون کم دارن.ما آدما فقط یاد گرفتیم که زود بهم عادت کنیم .

قبلنا آسایش نبود اما آرامش بود.اما حالا همه جور وسایل آسایش فراهمه اما اون آرامشی که باید تو دل آدما باشه خیلی کم رنگ شده .

 

ما اونوقتا وقتی که بی تاب می شدیم  یه باغ بابا بزرگ و دختر خاله پسر خاله ای داشتیم که باهاشون بازی کنیم و خلاصه بساط کودکی کردن واسمون فراهم بود.

اما حالا وقتی بچه 5سالمون حوصلش سر میره مجبوره سرش رو با کامپیوتر و کلاسای زبان و...گرم کنه.

 

اینا خوبن .اما باعث تخلیه کودک ما نمی شن .کودک امروز زمینه براش فراهم نیست که بتونه به راحتی انرژیش رو تخلیه کنه و به زبان عامیانه اینکه بخواد بچگیش رو بکنه !

امیدوارم که همه ما هر روز که میگذره بیشتر به فکر اطرافیانمون باشیم وتا می تونیم به همدیگه عشق و مهربونی هدیه بدیم.

 

چون همه ما یه مسافریم.یه روز اومدیمو یه روزم باید بریم .پس تا دیر نشده قدر هم رو بدونیم تا خاطره خوبی از خودمون به جا بذاریم چون فقط همین خاطراته که واسمون میمونه .به قول عزیز جونم میگفت :دخترم بیا ازم یه عکس خوشگل بگیر چون بعدا"این عکسه هست که واست میمونه.زندگی همه ما میتونه مثل همون عکس باشه .این ما هستیم که با رفتارامون میتونیم عکس زندگیمون رو رنگی بگیریم یا کدر و غم انگیز...

در هر حال امیدوارم که مابتونیم در حفظ سنتهامون کوشا باشیم .

چون ما فرزندان ایرانیم...

و ایران عزیز ما با همین سنتها وارزشهاست که می تونه پاپدار بمونه.

 

ببخشید سرتون رو درد آوردم.

 

آرزومند آرزوهاتون:غزل                                 

 

نوشته شده توسط غزل در دوشنبه 1 مرداد1386 |