
باغ آرزوهام...
امروز سر ظهر وقتی که در حال استراحت بودم چشمامو بستم .ناگهان یاد خونه بابا بزرگ و عزیز جونم افتادم که پر از صفا و صمیمیت بود.
بابا بزرگ یک خونه بزرگ با یک دل بزرگ داشت.
یادمه اون وقتها پنج شنبه ها که می شد به عشق خونه بابا بزرگ صبح از خواب پا می شدیم و می رفتیم مدرسه .باز به عشق خونه بابا بزرگ مدرسه رو ترک می کردیم و بدو بدو خودمون رو به خونه می رسوندیم تا زودتر ناهار بخوریم و با خانواده به خونه بابا بزرگ بریم .آخه اونجا کلی می تونستیم بازی کنیم وبهمون خوش بگذره .
چون پنج شنبه جمعه ها همه بچه ها و نوه های بابا بزرگ می اومدن اونجا .همگی کلی با هم صحبت می کردن و خوش بودن.
من و داداشم هی می گفتیم:مامان...مامانی...زود باش دیگه...پس کی آماده می شی...بریم دیگه...
همیشه موقع رفتن از تو حیاط خونمون یه دسته گل رز سرخ می چیدم و می بردمش خونه بابا بزرگ و عزیز جونم .وقتی دسته گل رو به عزیز جونم میدادم خیلی خوشحال می شد .انگار دنیا رو بهش دادن...
غروب پنج شنبه ها بابا بزرگ جلو در خونه انتظار بچه ها و نوه هاشو می کشید .دونه دونه همگی سر می رسیدند و خونه عزیز جون و بابا بزرگ رو غرق شورو نشاط می کردن .
عزیز جون با آغوش باز وخنده های نازش همه رو می بوسید وهمه رو به داخل خونه تعارف می کرد .
آخ که چه صفائی داشت خونه بابا بزرگ و عزیز جون...
یک خونه بزرگ با یک باغ بزرگ . خونه بابا بزرگ وسط این باغ بود .درش رو به باغ بهشت خدا باز می شد .باغی که خیلی زیبا و سر سبز بود و توش همه جور سبزیجات و میوه ها وجود داشت .
هنوز بوی بهار نارنجش رو حس میکنم.بهار که میشد صبح زود پا میشدم و میرفتم از عزیز جون یه نخ و سوزن می گرفتم و با شکوفه های پرتغال که تازه زیر درخت ریخته بودن گردنبند درست می کردم .خیلی خوشبو بودن...
تابستون که میشد عطر سیب و میوه های تازه ئ باغ بابا بزرگ آدمو مست می کرد...
این باغ/ باغ خاطرات کودکیمون بود.باغ امیدها و آرزوهامون بود .آخه ما تو این باغ با هم بازی کردیم .با هم خندیدیم .با هم گریه کردیم .و با همدیگه از امید ها و آرزوهامون گفتیم ...
(با دختر خاله ها .با دختر دائی ها با پسر خاله ها و خیلی از بچه های همسن و سالمون تو فامیل.)
مامان و خاله اینا هم همراه عزیز جون می رفتن تو آشپزخونه .آشپزی می کردن و گل می گفتن و گل می شنیدن...
مردای خانواده هم همراه بابا بزرگ می رفتن طبقه بالا رو ایوونش که به طرف باغ بود می نشستن و ما بچه هارو نگاه می کردن و گپ میزدن و می خندیدن.
بابا بزرگ سید بود و اولاد پیغمبر .مورد اعتماد محل و بزرگ فامیل.همه بهشون احترام می ذاشتن و از ارج وقرب بالائی برخوردار بودن .
بابا بزرگ با رفتار مهربونش به همه یاد داده بود که اول نماز بعد غذا.واسه همین تا اذان می زد از ریز تا درشت اون خونه همه وضو می گرفتن و نمازشون رو می خوندن و شکر خدای مهربون رو به جا می آوردن بعد تو پذیرائی یه سفره پهن می شد از این ور تااااااااااااا اون ور .بزرگ گ گ گ مثل دل بابا بزرگ و عزیز جون .زیبااااااااااااا مثل زیبائی خنده های آدمای اون خونه ...
همه چیز تو سفره شون بود.محبت...عشق...صفا...صمیمیت...عزت و احترام....
وای چی بگم که هر چی بگم کم گفتم و نمی تونم زیبائی واقعی اون سفره خدا رو توصیف کنم .
بعد از گذشت این همه سال شادی و طراوت خونه بابا بزرگ هیچ وقت یادم نمی ره .
اما بابا بزرگ رفت و همه اون دل خوشیها رو با خودش برد
حالا دیگه بچه های اون باغ بزرگ شدن و خودشون صاحب خونه و خانواده شدن اما هیچ وقت خاطرات خونه بابا بزرگ وعزیز جون مهربونشون رو از یاد نمی برن و همیشه برای شادی روحشون دعا می کنن.
ولی امروز باغ آرزوهای ما تو خونه بابا بزرگ دیگه اون شادی و طراوت گذشته رو نداره .باغ آرزوهای ما بچه های گذشته حالا به چندین قسمت تقسیم شده وهر قطعه اش پر از سیم های خار داررررررررر...........
یاد باد...
آن روزگاران یاد باد...
این روزا...
این روزا با مدرن شدن زندگی ها مهربونیها کم شده. دیگه اون دورهم جمع شدنا خیلی کم شده.اکثر بچه ها از پدر مادراشون دورن .یا تو شهرای دیگه زندگی می کنن و یا خارج از کشورن.شاید سالی یکی و دوبار بتونن بیاین و خانوادشون رو ببینن.
حتی اگه تو همون شهری باشن که پدر مادراشون هستن دیگه اون گرما و دوستی سابق وجود نداره.
بگی چرا؟میگن امان از مشکلات زندگی..............
بچه های ما امروز خیلی چیزا دارن که ما اون موقع نداشتیم.اما ما هم اون موقع چیزائی داشتیم که اونا حالاندارن...
ما شاید اون موقع اطاق خیلی لوکس و لوازم آنچنانی و کلاسای موسیقی و شنا و ... نداشتیم .اما دوستای خوب و خونه بابا بزرگ و شادی و طراوتی داشتیم که الان اونا ندارن ...
آدمای امروز آدمای تنهائی هستن.خونه دارن.پول دارن.تحصیلات دارن اما باز یه چیزی تو تنهائیاشون کم دارن.ما آدما فقط یاد گرفتیم که زود بهم عادت کنیم .
قبلنا آسایش نبود اما آرامش بود.اما حالا همه جور وسایل آسایش فراهمه اما اون آرامشی که باید تو دل آدما باشه خیلی کم رنگ شده .
ما اونوقتا وقتی که بی تاب می شدیم یه باغ بابا بزرگ و دختر خاله پسر خاله ای داشتیم که باهاشون بازی کنیم و خلاصه بساط کودکی کردن واسمون فراهم بود.
اما حالا وقتی بچه 5سالمون حوصلش سر میره مجبوره سرش رو با کامپیوتر و کلاسای زبان و...گرم کنه.
اینا خوبن .اما باعث تخلیه کودک ما نمی شن .کودک امروز زمینه براش فراهم نیست که بتونه به راحتی انرژیش رو تخلیه کنه و به زبان عامیانه اینکه بخواد بچگیش رو بکنه !
امیدوارم که همه ما هر روز که میگذره بیشتر به فکر اطرافیانمون باشیم وتا می تونیم به همدیگه عشق و مهربونی هدیه بدیم.
چون همه ما یه مسافریم.یه روز اومدیمو یه روزم باید بریم .پس تا دیر نشده قدر هم رو بدونیم تا خاطره خوبی از خودمون به جا بذاریم چون فقط همین خاطراته که واسمون میمونه .به قول عزیز جونم میگفت :دخترم بیا ازم یه عکس خوشگل بگیر چون بعدا"این عکسه هست که واست میمونه.زندگی همه ما میتونه مثل همون عکس باشه .این ما هستیم که با رفتارامون میتونیم عکس زندگیمون رو رنگی بگیریم یا کدر و غم انگیز...
در هر حال امیدوارم که مابتونیم در حفظ سنتهامون کوشا باشیم .
چون ما فرزندان ایرانیم...
و ایران عزیز ما با همین سنتها وارزشهاست که می تونه پاپدار بمونه.
ببخشید سرتون رو درد آوردم.
آرزومند آرزوهاتون:غزل 

نوشته شده توسط غزل در دوشنبه 1 مرداد1386
|