(( برای دیدن تصاویر لطفا"کمی صبر کنید ))

سلام ای شهر شیخ و خواجه شیراز
سلام ای مهد عشق و مدفن راز
سلام ای قبله تقدیس و تقوا
سلام ای قلعه سیمرغ و عنقا
سلام ای شهر عشق و آشنایی
سلام ای آشیان روشنایی
بهار پوستانت بی زمستان
دعایت کرده سعدی در گلستان
که یارب پارس را مهد امان دار
به سعدی برج طالع توامان دار
به تیر این دعا پیر دل آگاه
مغول را کرد دست فتنه کوتاه
دل و دلبستهٔ ایران توباشی
گل و گلدستهٔ ایران تو باشی
...
خاك پاي دوست شدن درنزد ما يك آرزوست... گر دوست قابل بداند جان من تقديم اوست...
با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیزم
هونطوریکه میدونید کشور عزیزمون ایران کشوری زیبا با تنوع آب و هوائی زیاد مکان جذابی برای گردشگری و جهانگردی محسوب میشه.
از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران .هر کجائی که پا بذاریم خالی از لطف نیست و هر مکانی جاذبه خودش رو داره.
ودر این میان یکی از شهرهای مهم تاریخی و زیبای ایران شهر شیراز هست که هر ساله به خصوص در فصل بهار و تابستان میزبان بسیاری از مسافرین و گردشگران ایرانی و خارجی هستش .
شیراز همیشه زیباست ولی دیدن گلها و درختان سرسبز اون در فصل اردیبهشت واقعا" لطف خاصی داره.
طوریکه آدم وقتی توی کوچه و خیابوناش راه میره با شنیدن صدای پرنده ها و بلبلها به وجد میاد و بهار رو کاملا"حس میکنه.
حدود دو هفته پیش به شیراز رفته بودم و از یکی از شهروندان خوب شیراز شنیدم که میگفت شیراز جای تفریحی که نداره 4 تا گنبد داره و باغ!
با اینکه شیرازی نبودم رگ ایرانیم گل کرد و حسابی داغ کردم .
با خودم گفتم که واقعا"ما آدما موجودات ناشکری هستیم ونعمتی رو که ازش برخورداریم هیچ وقت اون طور که باید وشاید قدرش رو نمیدونیم.
آدم وقتی که احساس نیاز میکنه که تفریح بره و روحش رو کمی تلطیف کنه مگه کجاها میره؟
خب دلش میخواد بره تو یه باغی یا کنار رودخونه ای و...
حالا دیگه نمیدونم منظور این شهروند شیرازی از تفریح چی بوده؟باید اول از ایشون سوال بشه که از نظر شما تفریح یعنی چی؟
ولی حتما"اکثریت شیرازیهای عزیز با اون لهجه شیرینشون به ایرانی بودن و همیطور به شیرازی بودنشون افتخار میکنند و شکی درش نیست!
شهر شیراز از قدیم به داشتن باغهای زیاد و سرسبز معروف بوده .از جمله این باغها باغ انگور بوده که در گذشته میگفتن شراب شیراز شهرت جهانی داشته و پادشاهها حسابی ...
چونکه درخت انگور و مرکبات(نارنج.پرتقال.لیمو...)تو این منطقه زیاد هست عمدتا"آبلیمو.آبغوره وبهار نارنج هم از سوغاتیهای شیراز محسوب میشه.
و به خاطر شهرت بهار نارنج حتی توریستای ژاپنی رو دیدم که زیر درخت نارنج داشتند عکس مینداختن ولی بعضیا میخندیدن ...میگفتن بابا نارنجم عکس گرفتن داره مگه...
دیگه اینکه میدونستم که شیراز نقش ویژهای در فرهنگ ایران داره و شاعران بسیاری از این دیار بودند مثل سعدی و حافظ که شهرت جهانی دارند یا شعرای دیگه ای مثل شوریده یا وصال شیرازی...
اما واقعا" نمیدونستم که سلمان فارسی هم اهل دیار شیرازبودند.و شنیدن این نکته برام جالب بود...

از جاهای دیدنی شهر شیراز که به گردشگران ایرانی و خارجی توصیه میشود عبارتند از:
· تخت جمشید
· آرامگاه حافظ(حافظیه)
· باغ دلگشا
· باغ ارم
· نارنجستان قوام
· باغ عفیف آباد
· باغ جهان نما
· آرامگاه سعدی
· ارگ کریمخان زند
· آستانه
· زیارتگاه شاهچراغ
· محله سنگ سیاه و آرامگاه سیبویه
· دروازه قرآن
· بازار وکیل
· مسجد وکیل
· مسجد مشیر
· مسجد جامع عتیق
· مسجد نصیرالملک
· مسجد نو(شهدا)
· آرامگاه ابن سیبویه
· حمام وکیل
· آرامگاه خواجوی کرمانی
· بقعه هفت تنان
· بقعه چهل تنان
· موزه پارس و عمارت کلاه فرنگی
· ساعت گل
· موزه تاریخ طبیعی دانشگاه شیراز
· آرامگاه بابا کوهی
· سرای مشیر
· کلیسای ارامنه
اینم یه سری عکس دیگه... که از بعضی جاها گرفتم و براتون گذاشتم ...البته همراه با توضیحاتی در مورد اون مکانها.
دروازه قرآن: یکی از دروازههای به جای مانده از دورههای قدیم در شیراز است که امروزه به عنوان یکی از آثار تاریخی این شهر به حساب میآید.

حافظیه: نام مجموعه آرامگاهی شاعر برجسته ایرانی، حافظ شیرازی است. مجموعه حافظیه در شهر شیراز قرار دارد.

ارگ کریم خان: در مرکز شهر شیرازقرار دارد. این ارگ در دوره سلطنت سلسله زندیه ساخته شدهاست و پس از اینکه کریمخان زند شیراز را به عنوان پایتخت خود و این مکان را بهعنوان مکان زندگی خود انتخاب نمود به ارگ کریمخان معروف شد.
بنای افراشته ارگ کریمخانی، هر مسافر تازه وارد به شهر شیراز را تا مدتها بخود مشغول میدارد. بنای ارگ ترکیبی از دو معماری مسکونی و نظامی است. بخش درونی ارگ با ایوانها و اتاقهای نقاشی شده، آبنماها و باغچه ها از ظرافت خاصی برخوردار است. سه ضلع شمال، جنوب و غرب هر یک دارای یک ایوان و شش اتاق مسکونی در دو طرف آن است. ضلع شرقی شامل حمام خصوصی و برخی امکانات خدماتی است.
برج و باروی چهارگانه به انضمام خندقی که سابقاً دور آن حفر شده بود نیز نقش دفاعی بنا را بر عهده داشته اند. ضخامت دیوارها در پایه ۳ متر و در بالا 8/2 متر است. ارتفاع برجها نیز ۱۵ متر میباشد و از آجر ساخته شدهاند./
اکنون این بنا به عنوان موزه بزرگ فارس مورد استفاده قرار میگیرد.
باغ ارم: روایت کردهاند که ارم نام باغی بهشتگونه بود که شداد پسر عماد، پادشاه عربستان جنوبی، بهمنظور رقابت با بهشت ساخته بود. تاریخ ساخت و بنیانگذار اولیه باغ ارم شیراز، بهدرستی مشخص نیست؛ ولی توصیفهایی از آن در سفرنامههای متعلق به قرن دهم و یازدهم هجری آمدهاست. این باغ تنوع گیاهی بسیار بالایی دارد و گیاهان بسیاری از اقصا نقاط جهان در این باغ کاشته شده است؛ به شکلی که باغ در قالب یک نمایشگاه از انواع گلها و گیاهان درآمدهاست. در حال حاضر این باغ در اختیار دانشگاه شیراز است؛ باغ گیاهشناسی آن در اختیار دانشکده کشاورزی و ساختمان باغ در اختیار دانشکده حقوق قرار دارد.
برای اینکه اطلاعات بیشتری در مورد شیراز کسب کنید میتونید به اینجا مراجعه کنید.
تا پست بعدی خدانگهدار.
به نام خدائی که در این نزدیکیست...

یه خبر جالب دیدم گفتم بذارم اینجا:
عالیه صبور جوانترین استاد دانشگاه جهان در سن هجده سالگی و درآستانه نوزده سالگی به این مقام دست پیدا کردند.ایشون دارای اصلیت ایرانی-امریکائی هستن .و در آمریکا به دنیا اومده و در ۸ ماهگی حرف میزده و متنها را میخونده!
این دختر خانم جوان در ۱۸ سالگی تونسته رکورد شاگرد نیوتن را بشکنه و جوانترین استاد دانشگاه بشه!
۱۰ سالگی وارد دانشگاه شده وریاضیات خونده و بعد دکترای متالوژی گرفته و فعلا" هم به عنوان یکی از اساتید کره جنوبی انتخاب شده...
میتونید به سایتها سر بزنید:
سلام دوستای گلم

شب شده بود و همه در حال خواب و استراحت بودند.

وقتی که داشتم موهای نرم و زیبای دخترم رو نوازش میکردم ...آروم بهم گفت :مامان برام قصه میگی؟
من مکثی کردم و گفتم:خب چه قصه ای؟
پینوکیو؟گفت:نه.
گفتم:لوبیای سحر آمیز ؟گفت :نه ...نه...میخوام یه قصه ی جدید واسم بگی.
واقعا"نمیدونستم چی براش بگم...
چون من همه قصه هائی رو که میدونستم واسش گفته بودم.
ناگهان یاد ماجرای مداد سفید افتادم و داستانم رو این جوری آغاز کردم
به نام خدای مهربون
((یکی بود و یکی نبود.یه روزگاری بود و یه دختر باهوش و مهربونی که اسمش ساناز بود ...این ساناز خانوم قصه ما یه جعبه ی مداد رنگیم داشت که خیلی دوسش داشت...
ساناز نقاشی رو خیلی دوست داشت چون که کلا" به رنگها خیلی علاقمند بود...

خلاصه ه ه ...ساناز خانوم وقتی که احساس میکرد داره حوصله ش سر میره ...فوری میرفت سراغ دفتر سفید نقاشیشو جعبه مداد رنگیاش و اونقدر چیزای خوشگل میکشید و رنگ آمیزیشون میکرد تا اینکه حالش سر جاش بیاد و حسابی از کاری که داره انجام میده لذت ببره...
ساناز جون از همه ی رنگها تو نقاشیش استفاده میکرد به جز مداد سفید.
آخه دفتر نقاشی ساناز رنگش سفید بود ...اگه با مداد رنگی سفید توش نقاشی میکشید هیچ چیزی قابل دیدن نبود و مات و بیرنگ میشد...
مداد رنگیهای دیگه هم همش مداد سفید رو مسخره میکردن.بهش میگفتن تو هیچ فایده ای نداری و بدرد هیچ کاری نمیخوری...
مداد رنگیا همشون شاد بودن ولی مداد سفید خیلی تنها بود...
وقتی که شب شد ساناز خوابید و مداد رنگیها هم چون خیلی کار کرده بودن و نقاشیای زیادی رو رنگ زده بودن حسابی خسته شده بودند و خوابشون برده بود.
اما تو این شب تاریک یکی بود که بیدار بود و دلش خیلی گرفته بود...بله اون همون مداد سفید داستان ما بود.
مداد سفید رفت و یه کاغذ سیاه پیدا کرد و شروع کرد به نقاشی کشیدن...حالا نکش و کِی بکش...
مداد سفید اون کاغذ سیاه رو یه آسمون در نظر گرفت...البته آسمونی که شبه!


توش ماه کشید .بعدشم کلی ستاره کشید ...کشید و کشید ...اونقدر ستاره کشید که هی کوچیک و کوچیکتر شد و بالاخره تموم شد.
فردای اون روز دیگه تو جعبه مداد رنگیا رنگ سفید نبود...وقتی ساناز از خواب بیدار شد و نقاشی زیبای مداد سفید رو دید خیلی خوشحال شد اما وقتی دید که مداد سفیدش تموم شده خیلی ناراحت شد ...
ساناز و مداد رنگیها تازه فهمیدن که مداد سفید هم میتونه مفید باشه...
مداد رنگیا از رفتار بدی که نسبت به مداد سفید داشتند پشیمون شدند و حالا جای خالی مداد سفید رو تو جعبه مداد رنگی کاملا" حس میکردن!
پس ما باید بدونیم که هیچ وقت کسی رو مسخره نکنیم و به موقع و به جا از هر چیزی استفاده کنیم.
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...))
دخترم گفت :مامان خیلی داستان قشنگی بود و من هم از اینکه دخترم راضی شدو از داستان لذت برد احساس خوبی بهم دست داد.
اما حس کردم که دخترم داره به مداد سفید تو جعبه مداد رنگیش فکر میکنه!
((همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسي به او كار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يك شب كه مداد رنگي ها...توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد)).
یاحق










ای ز ازل تا به ابد ماندگار
ای ز تو افلاک شده برقرار
نام تو را زینت دفتر کنم
شکر تو را نیز هزاران هزار
از همه دوستانی که به وبلاگم سر میزنند تشکر میکنم.امیدوارم دلاتون همیشه بهاری باشه.

اردیبهشتم از راه رسید...
روزا میگذرن.کاری هم به کار ما ندارن که بهمون چی میگذره...اونا راه خودشونو میرنو ما هم راه خودمونو...
این عمرمونه که داره میگذره.
....وناگهان چه قدر زود دیر میشود
....
ما آدما چقدر خوب بلدیم شعار بدیم...واسه نصیحت کردن دیگران یه پا اوسائیم ولی وقتی دل خودمون میگیره حسابی میریم تو لک و هیچ نصیحتی واسمون جالب به نظر نمیاد ...
یا حق