سلام دوستای گلم

شب شده بود و همه در حال خواب و استراحت بودند.

وقتی که داشتم موهای نرم و زیبای دخترم رو نوازش میکردم ...آروم بهم گفت :مامان برام قصه میگی؟
من مکثی کردم و گفتم:خب چه قصه ای؟
پینوکیو؟گفت:نه.
گفتم:لوبیای سحر آمیز ؟گفت :نه ...نه...میخوام یه قصه ی جدید واسم بگی.
واقعا"نمیدونستم چی براش بگم...
چون من همه قصه هائی رو که میدونستم واسش گفته بودم.
ناگهان یاد ماجرای مداد سفید افتادم و داستانم رو این جوری آغاز کردم
به نام خدای مهربون
((یکی بود و یکی نبود.یه روزگاری بود و یه دختر باهوش و مهربونی که اسمش ساناز بود ...این ساناز خانوم قصه ما یه جعبه ی مداد رنگیم داشت که خیلی دوسش داشت...
ساناز نقاشی رو خیلی دوست داشت چون که کلا" به رنگها خیلی علاقمند بود...

خلاصه ه ه ...ساناز خانوم وقتی که احساس میکرد داره حوصله ش سر میره ...فوری میرفت سراغ دفتر سفید نقاشیشو جعبه مداد رنگیاش و اونقدر چیزای خوشگل میکشید و رنگ آمیزیشون میکرد تا اینکه حالش سر جاش بیاد و حسابی از کاری که داره انجام میده لذت ببره...
ساناز جون از همه ی رنگها تو نقاشیش استفاده میکرد به جز مداد سفید.
آخه دفتر نقاشی ساناز رنگش سفید بود ...اگه با مداد رنگی سفید توش نقاشی میکشید هیچ چیزی قابل دیدن نبود و مات و بیرنگ میشد...
مداد رنگیهای دیگه هم همش مداد سفید رو مسخره میکردن.بهش میگفتن تو هیچ فایده ای نداری و بدرد هیچ کاری نمیخوری...
مداد رنگیا همشون شاد بودن ولی مداد سفید خیلی تنها بود...
وقتی که شب شد ساناز خوابید و مداد رنگیها هم چون خیلی کار کرده بودن و نقاشیای زیادی رو رنگ زده بودن حسابی خسته شده بودند و خوابشون برده بود.
اما تو این شب تاریک یکی بود که بیدار بود و دلش خیلی گرفته بود...بله اون همون مداد سفید داستان ما بود.
مداد سفید رفت و یه کاغذ سیاه پیدا کرد و شروع کرد به نقاشی کشیدن...حالا نکش و کِی بکش...
مداد سفید اون کاغذ سیاه رو یه آسمون در نظر گرفت...البته آسمونی که شبه!


توش ماه کشید .بعدشم کلی ستاره کشید ...کشید و کشید ...اونقدر ستاره کشید که هی کوچیک و کوچیکتر شد و بالاخره تموم شد.
فردای اون روز دیگه تو جعبه مداد رنگیا رنگ سفید نبود...وقتی ساناز از خواب بیدار شد و نقاشی زیبای مداد سفید رو دید خیلی خوشحال شد اما وقتی دید که مداد سفیدش تموم شده خیلی ناراحت شد ...
ساناز و مداد رنگیها تازه فهمیدن که مداد سفید هم میتونه مفید باشه...
مداد رنگیا از رفتار بدی که نسبت به مداد سفید داشتند پشیمون شدند و حالا جای خالی مداد سفید رو تو جعبه مداد رنگی کاملا" حس میکردن!
پس ما باید بدونیم که هیچ وقت کسی رو مسخره نکنیم و به موقع و به جا از هر چیزی استفاده کنیم.
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...))
دخترم گفت :مامان خیلی داستان قشنگی بود و من هم از اینکه دخترم راضی شدو از داستان لذت برد احساس خوبی بهم دست داد.
اما حس کردم که دخترم داره به مداد سفید تو جعبه مداد رنگیش فکر میکنه!
((همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسي به او كار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يك شب كه مداد رنگي ها...توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد)).
یاحق
